ابزار وبمستر

الدار کوسه

الدار کوسه

یکی بود،یکی نبود،شخصی بوذ که در باور دیگران شک داشت.روزی پیش خود

 

گفت اینکه می گویند الدار کوسه سر همه را کلاه می گذاردمی خواهم پیدایش کنم

و سر به سرش بگذارم .به همه جا سر کشید تا او را پیدا کند.روزی از روزها خسته 

و کوفته از کنار روستایی می گذشت دید مردی بر کلبه ای خرابه تکیه زده و بشدت در فشار

و زحمت است.شخص شخص کنجکاو ما که همیشه خود را ان انسانی خیر و اماده برای کمک

می دانست نزدیک ان پیر مرد که بر اثر فشار قد خم کرده می شود و علت اینکه بر کلبه تکیه

داده و خوذ را به زحمت انداخته می پرسد.

پیر مرد نومیدانه جواب می دهد نه جانم من به کلبه تکیه نداده ام بلکه این کلبه است که بمن

تکیه زده و در حال افتادن است.

اگر رهایش کنم بر زمین می افتد نمیدانم جه بکنم.چند صباحی است که صاحب کلبه از من خواسته

تا کمکش کنم و رفته تا کمک بیشتری با خوذ بیاورد ولی هنوز از او خبری نشده.

زاستش من هم قضای حاجت دارم ولی وجدانم راضی نمی شود تا کلبه را رها کنم.

مرد خیر ما که بر خیر بودن خود باور داشت بلافاصله دلش به حال پیر مرد می سوزد و می گوید من

جاضرم جای تو را بگیرم بشرطی که کارت را زودتر تمام کنی و برگردی .

پیرمرد خوشحال و دعا گویان جای خود را به ان مرد فداکار!می دهد و نفسی به راحتی می کشد 

و با عجله دور می شود.الغرض جند ساعتی می گذرد ولی از پیر مرد خبری نمی شود.

کمک کم رهگذران بدورش حلقه می زنند و از او می پرسند چرا بر کلبه تکیه داده است و مرد

خیر!داستان را تعریف می کند.

ناگهان صدای قهقه و هلهله جمعیت همراه با دست زدنها و هورا کشیدنها بلند می شود

و مردم خنده کنان با یکدیگر می گفتند باز هم الدار کوسه یک نفر دیگر را سرکار گذاشته و

رفته است.بذین ترتیب در این داستان هوشیاری و دقت در شناخت افراد در قالبی طنز گونه

اورده شده و اینکه نباید به سادگی پیشقدم شد و گول خورد.

ابزار هدایت به بالای صفحه