ابزار وبمستر

جانیم ترکمن | قالب غزل چیست؟؟

قالب غزل چیست؟؟؟

غزل در اصطلاح شعرای فارسی، اشعاری است بر یک وزن و قافیت، با مطلع مصرع که حد معمول متوسط مابین پنج بیت تا دوازده باشد و گاهی بیشتر از آن تا حدود پانزده و شانزده بیت، و بندرت تا نوزده بیت نیز گفته اند. اما از پنج بیت کمتر باشد میتوان آنرا غزل ناتمام گفت؛ و کمتر از سه بیت را به نام غزل نشاید نامید.کلمه غزل در اصل لغت، به معنی عشقبازی و حدیث عشق و عاشقی کردن است؛ و چون این نوع شعر بیشتر مشتمل بر سخنان عاشقانه است، آنرا غزل نامیده اند. ولیکن در غزل سرایی حدیث مغازله شرط نیست، بلکه ممکن است متضمن مضامین اخلاقی و دقایق حکمت و معرفت باشد، و از این نوع غزلهای حکیمانه و عارفانه نیز بسیار داریم که نمونه آنرا نقل خواهیم کرد.

1190345 638 قالب غزل چیست؟
فرق میان غزل با تغزیل قصیده، آن است که ابیات تغزل باید همه مربوط به یک موضوع و یک مطلب باشد، اما در غزل تنوع مطالب ممکن است؛ چندانکه آنرا شرط غزل دانسته اند. غزل هر قدر لطیف تر و پرسوز تر باشد، مطبوع تر و گیرنده تر است؛ و همان اندازه که در قصیده فخامت و جزالت مطلوب است، در الفاظ و معانی غزل باید رقت و لطافت بکار برد و از کلمات وحشی و تعبیرات خشن و ناهموار سخت احتراز کرد.

تحول صناعی و معنوی غزل
باید دانست که اصطلاح غزل در قدیم مخصوص اشعار غنایی و سرودهایی آهنگین عاشقانه بوده است که با الحان موسیقی تطبیق می شده و آنرا غالباً با ساز و آواز می خوانده اند؛ در عدد ابیات و سایر خصوصیات نیز شرط و قیدی نداشت. بعد آنرا مرادف کلمه نسیب بکار بردند و تغزلات پیش آهنگ قصاید را به اسم غزل نامیدند.
تدریجاً همان غزلی که تشبیب قصاید بود به صورت غزل مفرد نظیر غزلیات عراقی و سعدی و حافظ درآمد و نوعی ممتاز و قسمتی مخصوص از شعر گردید؛ و از آن تاریخ قسمت نسیب و تشبیب قصاید را برای امتیاز به نام تغزل خواندند. در نوع غزل از نظر معنی و مضمون نیز به مرور ایام تحول بزرگ روی داد. به این جهت که شعرای قصیده سرای قدیم، بیشتر توجهشان به مدح سلاطین و وزراء و رجال بزرگ عهد خود بود و در غزلهای تشبیب قصیده، از حدود معانی عشقی و وصفی بیرون نمی رفتند.
اما از آن تاریخ که معانی عالی اخلاقی و مضامین دلپذیر حکمت و عرفان داخل شعر فارسی گردید، انواع شعر مخصوصاً نوع غزل از صورت محدود سابق بیرون آمد و با افکار و معانی بلند اخلاقی و عرفانی بیامیخت؛ و بهترین وسیله برای پروراندن معانی عالی حکمت و معرفت گردید. اصطلاحاتی که از می و معشوق و میخانه و پیر می فروش و مغ و مغبچه و خط و خال و چشم و زلف در غزلیات باقی ماند، در بیان معانی عالیتری غیر از آنچه هوسبازان کوته بین توهم کرده اند بکار رفت.

حسن تخلص در غزل
صنعت حسن تخلص چنانکه پیش دانستیم، بیشتر در نوع قصیده معمول است، و گاه باشد که آنرا در غزل نیز بکار برند. اما به این طریق که در ابیات آخر غزل گریز به مدح کرده، یکی دو بیت در ستایش ممدوح بگویند و غزل را به دعای او یا بیت غزلی دیگر ختم کنند؛ بطوری که گاهی مدیحه در حکم جمله معترضه باشد. مثال غزل از حافظ:
یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیره گون شد، خضر فرخ پی کجاست؟
خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟
لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد؟ شهر یاران را چه شد؟
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان درنمی آید، سواران را چه شد؟
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمی سازد، مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوق مستی، میگساران را چه شد؟
حافظ، اسرار الهی کس نمیداند، خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟

از جملۀ غزل‌سرایان بلندآوازه در ادبیات عرفانی کهن می‌توان سعدی، مولوی، حافظ، عراقی، و خواجوی کرمانی را نام‌برد.

غزل ثمرة اذهانی ست که به جهان از ورای سیر خطی زمان می نگریستند . آنها در میان دو نقطة ازل و ابد سرگردان بودند و گمشدة خویش را به یاری غزل صدا می زدند. این گمشده بی زمان و مکان بود و اندک اندک از دسترس فرا می رفت و در افق اثیری نیلگون می رقصید.لوازم ذاتی چنین غزلی بیان جستجوی همیشگی و اغلب بی فرجام گمشدة اثیری بود.
اگر همچون گدشتگان غزل را حاصل حکایت یا به زبان امروزیان کلان روایت بدانیم باید بگوییم لوازم ذاتی غزل همان هاست که گذشتگان آینه دار آنند، تمنای ذاتی انسان به فرارفتن از خویش و جهان پیرامون.
این حکایات یا کلان روایات لوازم ذاتی غزل را توسعی آنچنان می بخشند که ناچار نامبرداران این عرصه نمادها و نشانه هایی برای نشانه گذاری این توسع وضع کرده اند.در واقع آن بی نهایت اثیری آبگون را به نقش درآوردن و از آن شگفتی محتوم نشانه ای بدست دادن محتاج بکارگیری علامات و نشانه هاست و این اتفاق در غزل عرفانی به معنای مصطلح آن یافت می شود.در این گونه غزل شاعر طی محاکات به باز آفرینی اساطیر و صور نوعی می پردازد و از زمان بی زمان سخن می گوید و اگر هم از اشیا سخنی هست محتوای قدسی ان منظور است.قدسیت یافتن در ابتدا شامل کلام می شود. کلام در این گونه غزل به معنای خلقت اول و البته خلاق المعانی جایگاهی قدسی دارد. این کلمة قدسی آنگونه از شاعر فراتر می رود که آن را هدیة خدایان می نامد و این هدیه برای همة زمان ها و مکان هاست و اگر امروز می پنداریم اینگونه حقایق و مفاهیم ، انتزاعی بیش نیستند و در دنیای سرشار از تضاد و تناقض امروز راهی نمی نمایانند، علت العلل چنین برداشتی غیبت انسان از حقیقت است ،این خقیقت نیست که مستور است ، مستوری از آن انسان است .
با کمال تاسف باید گفت جز شماری از بزرگان توانایی اتصال به اصل و اساس حکایات ابدی -ازلی برای بسیاران دیگر حاصل نیامده است و شاید پندار بسیاری در تخفیف این گونه غزل ناکامی گروهی پرشمار از مدعیان است که هرچند در ظاهر متعهد به لوازم ذاتی غزل سنتی اند اما در باطن امر ناکام مانده اند آنها نیز مستور مانده اند.این واقعه خاصه پس از افول سبک هندی بیشتر نمایان شد.اینگونه احساس می شود که جهان اندک اندک در تاریکی فرو می رود.شاید به تماشای گل تاریک مشغولیم.

در گونه های موفق غزل سنتی ابتدا به نظر می رسد گفتگویی میان شاعر و آنچه روبروی اوست در می گیرد که کم کم به منولوگ می رسد اما منولوگ نیست بلکه خود لوگوس است به مفهوم کلام که خلاق است . این کلام خود را در وزن عروضی و قافیه و ردیف می نمایاند .ردیف و قافیه در حکم مراکز دوایری اند که در دوران خویش به نقطة غایی می رسند.دوایر متحد المرکز سماع کلماتند از زمین به آسمان همچون دیرک خیمه ای در قبایل اولیه که به گمان ساکنان آن راهی بوده برای صعود به آسمان. ردیف و قافیه کلمات دیگر را گرد خود فرا می خوانند و تشخصی ویژه می یابند.آنچه بعد ها به عنوان زنگ قافیه مطرح شد همین موقعیت ویژه است که نمادی ست از انچه شاعر قصد رسیدن به آن را دارد.

اما اگر تصور کنیم که ناخودآگاه ما دیگر تحت سیطرة آن کلان روایت ها و حکایات نیست باید متوقف شویم و با مرور آثار معاصران بسامد موضوعات مطروحه را بسنجیم.
تحولات شتابان سی چهل سالة اخیر در حوزة غزل آنچنان بن مایه های کلان روایی و محاکاتی را محتاج باز بینی ساخته واز محدودة پیشنهاداتی چند فراتر رفته که لازم است بار دیگر به باز شناخت و تعریف مجدد لوازم غزل بپردازیم.اما همین تعاریف مجدد به ما یاد آوری می کند که مطلق اندیشی را به کناری نهاده و عنصری را داتی غزل ندانیم و بنابر این سوال باید دوباره نویسی شود و متاسفانه پرسشی پایدار نخواهد بود.در این چرخش مجدد از مطلق به نسبی هیچ پرسشی از نسبیت پایدار نیست.کی ان زمان فرا می رسد که دیگر بار از مطلق پرسش کنیم؟

هنگامی که شماری از شاعران پیشنهادات ارائه شده در غزل موسوم به نئوکلاسیک را کافی ندانستند راه برون رفت از بن بست را کاهش تمرکز بر روی وزن و قافیه و شکستن دوایر متحد المرکز دانستند که به تقویت نیروی گریز از مرکز منجر شد که بالمال با فرم صوری غزل در تضاد است.اندک اندک غزل هایی سروده شد که ضمن دوری از ردیف و اکتفا به حروف روی قوافی به ابیات موقوف المعانی و گاه بی سر و ته ختم گردید. یعنی دیگر از آن دیرک خیمه خبری نبود.

این پیشنهادات از آنجا که فاقد پشتوانة تئوریک بود و آغاز و فرجامی نداشت و از طرفی گاه به گاه در دست نااهلان و مبتدیان می افتاد به سرعت تازگی و بدعت خود را از دست داد و در حد تکنیکی اجرایی سقوط کرد.تکنیکی که که میخواست در هم شکننده لوگوس باشد اما به مستوری شاعر از حقیقت و کلام خلاق منجر شد .
از سوی دیگر گفتگوی میان انسان و حقیقت به سبب مستوری انسان گفتگویی در ظلمت است و شاعران بدعت گذار برای فراموش کردن این ظلمت خود ساخته تقابل زن و مرد را پیشنهاد کردند.به مرور وفور غزل هایی که بیان کنندة گفتگوی زن و مرد است یکبار دیگر آن را به تکنیکی صرف فرو کاست.این گونه تکنیک ها به گسترش نیروهای گریز از مرکز دامن زدند و در نهایت پیشنهادان شاعران به موجودی غیر از انچه قبلا غزل تصور می شد انجامید. البته ناگفته نماند که در میان ایشان هستند کسانی که به سبب ریشه ساختن در زبان قوی و توانمند شعر کلاسیک توانسته اند با درونی ساختن بعضی تکنیک ها نمونه های معتبری در تضاد ها و تناقض ها ی زندگی امروزی بر جای بگذارند.

۲) چرا غزل به قالب محوری شعر فارسی بدل شده است و آیا می تواند در آینده هم باشد؟

تصور من این است که غزل کامل ترین و به یک معنا متعادل ترین قالب شعر سنتی است.هم منظر اجمال است و هم تفصیل .هم اشاره است و هم شرح و در عین حال عصاره و چکیدة تلاش آگاهان در تاویل جهان و جان.اما اینکه آینده چه خواهد بود.پیشگو نیستم.اما قضیة شعر فارسی قطعه ای از پازل بسیار بزرگ گفتگوی شرق و غرب است آنهم در ذیل گفتگوی تمدن ها.چنانکه این گفتگو به طرح پرسش های بنیادین بیانجامد و به تقابل نه ، می توان امیدوار بود که شان هریک از قطعات فرهنگی نظیر شعر حفظ گردد. هرچند این شان تنها در حوزة نظری باشد.

۳) آیا شما به وجود گونه های غزل از قبیل غزل اجتماعی و غیره معتقدید؟

اگر قالب را به معنای ژانر بگیریم می توان برای آن زیر ژانر تعریف کرد.اما شخصا موافق نیستم.با این حساب مثلا غزل عاشقانه خواهیم داشت که حشو است.در غزل پنجره ای که شاعر به تماشای جهان می گشاید به اجرای مولفه های شعری می انجامد و نوع اجرای مولفه های شعری ست که خواننده را به منظری خاص رهنمون می سازد.به نظر می رسد تعهد غزل بیان حقیقت است نه اجتماع و نه هیچ چیز دیگر.هنگامی که غزل آینه دار حقیقت شد می تواند در نوع خود کامل ، تاویل پذیر و بی تخفیف باشد و در سطوح متفاوتی هم طرح شود و هم دریافت.تا تصور مخاطب و دلخواه او چه باشد.

۴) به نظر شما جریان های غزل دهة اخیر چه نسبتی با سنت غزل فارسی دارند و آیا می توان آنها را به عنوان نهضت شعری شناخت و به آنها امیدوار بود؟

شاید قبل از این سوال باید سوال دیگری مطرح می شد که جریان های غزل معاصر کدامند و چیستند.اما اجمالا تصور می شود که بسیاری از ذهن ها و زبان های خلاق درگیر با این مقوله خصوصا در طی دهة اخیر ، گوهر وجودی غزل را پاس نمی دارند .تاسف باید خورد که در این سال ها جریان به ظاهر کوچکی که به نظر اینجانب پاسدارندة حقیقی گوهر وجودی غزل است کمتر معرفی شده و مهجور مانده است ولی در مقابل بسیاری جریانات کاذب و دروغین با اسامی عجیب و غریب که در ذات خود مولد اضمحلالند و گاه مبین آشفتگی در بوق و کرنا می شوند و شاعری مبتدی که حقیقتا نیازمند مطالعه در آثار بزرگان است به خود اجازه می دهد همان بزرگان را هم به چیزی نگیرد. شک ندارم منظور پرسشگر هم همین جریانات پر سرو صدا باشند.من اما آن گروه کوچک را ادامه دهندة سنت غزل فارسی می دانم.گروهی انگشت شمار که همچنان می پندارند می توانند با حقیقت به گفتگو بنشینند. اینان همچنان مصرند که ساختار غزل فضایی بسنده و کافی برای بیان این گفتگوست و به دلیل مواجهة جدی و تخفیف ناپذیر با حقیقت می تواند همچنان به زندگی ادامه دهد.هرچند مخاطبانی بسیار بدلیل مستوری از حقیقت به ارتباطی زنده با آن نرسند. .من این گروه کوچک را ادامه دهندة سنت غزل فارسی می دانم.

در فرهنگ لغت به معنای عشق بازی و سخن عاشقانه است
این قالب از اصیل ترین و محبوب ترین قالب های شعر پارسی ست- که در آن مصرع اول بیت اول و همه ی مصرع های زوج با یکدیگر هم قافیه هستند
همانطور که در فرهنگ لغت غزل را سخن عاشقانه می دانند – این قالب بیشتر برای مضامین عاشقانه به کاربرده می شود – اما گاه با ظرافت تمام با عرفان در می آمیزد و غزل عارفانه – عاشقانه که عالی ترین مراتب شعر عاشقانه است را بوجود می آورد
تعداد بیت های غزل از ۵ تا ۱۲ بیت تعریف شده است – البته بعد از نیما و جریانی که متاثر از شعر نو اتفاق افتاد – غزل ۴ بیتی هم به جرگه ی غزل های کلاسیک پیوست
بیت ابتداعی غزل را مطلع و بیت پایانی آن را مقطع می نامند
از این رو که این دو بیت دارای اهمیت فوق العاده ای هستند
شعر باید با بیتی بدیع و تاثیر گزار شروع شود و خواننده را ترغیب به خواندن آن کند از این رو برای نخستین بیت غزل نام مجزایی در نظز گرفته اند که اهمیت آن را به خوبی نمایان میکند
بیت پایانی غزل را نیز مقطع می نامند – و این بیت هم باید دارای تاثیر گزاری فراوانی باشد – یعنی ضربه ی پایانی و نقطه ای که در نهایت به یاد مخاطب خواهد ماند – و از این رو دارای ارزش فراوانیست

اما در کنار همه ی این مباحث – که تعریف کلی و کلاسیک غزل می باشد چند نکته ی دیگر هم وجود دارد – که در کنار مباحث فوق – به عنوان غزل امروز یاد می شود – و این نکات عبارتند از :
۱٫زبان معیار
۲٫موضوعات جدید و پرهیز از تکرار مکررات چند صد ساله

۱٫- زبان معیار : زبان معیار آنگونه زبانیست که در مطبوعات به کار می رود و در مدارس تدریس می شود ، علاوه بر این زبانیست که افراد تحصیل کرده با آن تکلم می کنند و در بخش اخبار و سایر موارد مشابه به کار برده می شود . تراگدیل (۱۳۷۶ ص ۲۲ )
قاعدتن در هر جامعه ای با گذر زمان اتفاقات مکرر و بعضن خاص و تکرار ناشده ای بروز میکند
چنانچه جامعه ی بشری از ابتدای ظهور فرهنگ بشری تا به امروز ، دست خوش حوادث و تغییرات متعددی بوده است
سبک و سیاق اداره ی سیاسی کشورها – قوانین و عرف موجود در جوامع -شیوه ی معاشرت ، طرز پوشش و مد ، موسیقی های مدرن و متفات ، و …
و در این بین نمی توان تغییرات زبانی و گویش مردمان یک جامعه را نادیده گرفت
علی الخصوص که با پدیده ی جهانی شدن – همه ساله شاهد ورود بسیاری از لغات جهانی به دایره ی واژگان ملل جهان هستیم
صرف نظر از خوب یا بد این ماجرا – واژگانی مثل اینترنت ، کامپیوتر ، تلفن ، فریزر و … که نه تنها در زبان فارسی که در بسیاری از زبان های زنده ی دنیا در حال ورود و استعمال است
و بدیهی است که زبان و تغییرات زبانی به طور مستقیم بر شعر – که هنر به کارگیری کلمات است – تاثیر می گذارد

مهمترین رکن زبان معیار بر دو اصل استوار است
۱٫ عدم جابجایی ارکان جمله
۲٫ عدم استفاده از واژه گان مهجور ( یعنی واژگانی که در سطح جامعه مورد استفاده قرار نمی گیرند )

شاعرانی که در جریان شعر امروز به گفتن غزل پرداخته اند ، عبارتند از :
محمد علی بهمنی، قیصر امین پور ، سلمان هراتی ، فاضل نظری و …

۲٫ – موضوعات جدید و پرهیزاز مکررات چند صد ساله :
قاعدتن طبع هنر دوست مخاطب شعر ، به دنبال خواندن مطالبی نو و نوآورانه است
دوره ی گفتن از خال لب و گیسوی جعد و می و میخانه و ساغر و … گذشته است
چیزی که نباید فراموش کرد این است که شاعر – هنرمند زمان خودش است – و باید هنرش را با زمان خود پرورش بدهد – شاعری که هنوز در سده های گذشته به سر می برد قاعدتن شاعر مقلد و کپی پردازیست

موضوع عشق و عرفان همچنان باقیست و باقی خواهد ماند – اما شیوه ی پرداخت باید شیوه ای نوین باشد
دوستی میگفت می و می گساری و ساغر و … نماد عرفان در ادبیات هستند ! اما باید گفت نماد ها را شاعرین می سازند -و آیا وقت آن نرسیده تا سمبل های شعر تغییر کنند ، آن هم بعد از چند سده ؟
فاضل نظزی شاعریست که دارای غزل های زیبایی در زمینه عشق و عرفان است – به عقیده ی بنده نمونه بارزی ست ازشیوه ی نوین پرداخت اشعار عاشقانه – عارفانه

اوج غزل را می توان در اشعار عارفانه – عاشقانه ی حافظ جستجو کرد
قله ای که شاید رسیدن به آن ناممکن باشد
اما مهمترین رکن جاودانگی حافظ – پرداختن به موضاعتیست که در گذز زمان هنوز موضوعاتی جدید و جنجال برانگیز هستند
عشقی که هرگز نخواهد مرد ، و از آدم و حوا تا امروز و فردا باقیست
و عرفانی که همیشه – از انسانهای غار نشینی که تصاویر خدایانشان را بر جداره ی غارها حک میکردند تا صوفیان سده های پیش و زاهدان و عارفان اکنون و عامه ی مردم بافیست
و تا مادامی که موضوع شعر پا برجاست شعر کهنه نخواهد شد
و در کنار این مسائل زبان شیوا و دلپذیر حافظ در اشعارش
اینها راز جاودانگی اشعار حافظ اند
قوه ی خیال انگزی و احساس شاعرانه قوی حافط را هم نمیتوان نادیده گرفت

نمونه ای از غزل سعدی:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننوشیم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

نمونه ای از غزل حافظ:
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

نمونه ای از غزل عراقی:
نخستین باده کاندر جام کردند
ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را
شراب بیخودی در جام کردند
ز بهر صید دلهای جهانی
کمند زلف خوبان دام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بود
بهم کردند و عشقش نام کردند
جمال خویشتن را جلوه دادند
به یک جلوه دو عالم رام کردند
دلی را تا به دست آرند، هر دم
سر زلفین خود را دام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش
عراقی را چرا بدنام کردند؟

تاریخچه غزل
غزل، یکی از قدیمی‌ترین قالب‌های شعر فارسی است که شاید اگر در ادبیات جهان دنبالش بگردیم شکل‌هایی نزدیک به همین قالبی که در زبان فارسی وجود دارد را بتوانیم بیابیم.
غزل، یکی از قدیمی‌ترین قالب‌های شعر فارسی است که شاید اگر در ادبیات جهان دنبالش بگردیم شکل‌هایی نزدیک به همین قالبی که در زبان فارسی وجود دارد را بتوانیم بیابیم. وقتی انواع ادبی را تقسیم می‌کنند، یکی از گونه‌های ادبیات که نوع اصلی نیز محسوب می‌شود، تغزل است؛ که باید خود را در قالبی نشان داده ، محملی برای ارایه خود داشته باشد که ادبیات فارسی این را به عهده شعر نهاده است، یعنی هنر کلامی که تغزل را حمل می‌کند، شعر است غزل چون توانسته است تغزل را با خود حمل کند، پیشینه‌ی بسیار دوری دارد؛ حتا در مراجعه به اوایل شکل‌گیری شعر فارسی نیز با غزل مواجه می‌شویم.درواقع، بعد از سروده‌های شهید بلخی، غزل وارد ادبیات ایران می‌شود. با تقسیم‌بندی‌های دوران شعر فارسی ،دقیقا همراه با شکل ویژه‌ای که حکومت بر رعایای خود داشت، غزل هم شیوه خاصی را برای خودش در نظر گرفته است، وقتی می‌شود راحت و بدون پرده‌پوشی صحبت کرد، می‌بینیم که غزل از عناصری استفاده می‌کند که عناصری با نظایر بیرونی هستند که این امر در اشعار شاعرانی مانند فرخی، انوری و … که متعلق به سبک خراسانی هستند، مشاهده می‌شود.بعد از حمله مغول که نمی‌شد خیلی از حرف‌ها را بیان کرد، غزل این وظیفه شاعران را به عهده می‌گیرد و هنگام سخن گفتن از شاهد، می و سرو، جای یک کاراکتر ساده در شعر، سعی به تبدیل کردن نماد دارد که بتواند معانی مختلفی را با خود حمل کنند. این امر در سبک عراقی بیشتر دیده می‌شود.
در سیر سیاسی و حالات اجتماعی ایران می‌بینیم که هر قدر حکومت‌ها خردتر می‌شوند، از همه آموزه‌ها در کنار هم استفاده می‌شود. به عنوان مثال در دوره‌ای، شاعرانی که قبلا در حکومت‌های وقت جایگاه مشخصی داشتند و آن جایگاه را در حکومت‌های بعدی از دست می‌دهند، در کشورهای همسایه استقبال می‌شوند و شاعران سبک هندی به مضمون‌پردازی در ابیات غزل می‌پردازند که افراط بیش از حد باعث می‌شود این شیوه کارکرد جذاب خود را از دست بدهد.
بعد از این دوره، شاعران در دوره قاجار به طرزهای سابق غزل بازگشت می‌کنند که این امر تا دوران مشروطه و آشنا شدن قاطبه روشنفکران ایرانی با ادبیات فرنگی یا اروپایی و پیدایش شعری که نیما آن را تثبیت کرد، ادامه داشت. در این دوره نگاه جدیدی به شعر تزریق و پنجره جدیدی به شعر باز می‌شود و غزل جزو معدود قالب‌هایی است که خود را تثبیت کرده ، بعد از نیما سعی می‌کند از این تحولی که اتفاق افتاده است، تاثیر گرفته ، شکل دیگری بیابد و سعی می‌کند اجتماعی شود. البته در دوران مشروطه، شعرهای اجتماعی زیادی وجود داشت؛ ولی در اینجا به‌صورت جدی‌تر این اتفاق افتاده و ما با طرز دیگری در غزل روبه‌رو می‌شویم.در حقیقت، تاثیر نیما تاثیر نگاهی است ک او بر شعر دارد؛ شیوه‌ای که نیما ارایه می‌کند، فقط در صورت شعر نیست که شکل قالب را در ادبیات قدمایی ما عوض می‌کند؛ بلکه نیما در نوع نگاه به جهان تاثیر می‌گذارد. در شعر کهن جهان، جهان اقلیدسی یا ارسطویی یا متوازن و متعارفی است که این خود را در شعر هم نشان می‌دهد. گویی برای هر شعر ترازویی وجود دارد. نگاه بعد از دوره رنسانس نگاهی است که گالیله و نیوتن روی آن تاثیر گذاشته و هیات حاکم بر فیزیک هیات بطلمیوسی و آرام آرام برای پذیرفتن جهان نااقلیدسی آماده می‌شود. این قضیه همین طور که روی علوم تاثیر می‌گذارد، روی ادبیات و شعر و نگاه نیما هم اثر می‌گذارد و باعث می‌شود که شعر بعد از نیما کاملا جهت خود را عوض کند.
وی با عنوان کردن این مطلب که بعد از نیما شعری که در آسمان سیر می‌کرد به سمت زمین بازمی‌گردد، ادامه داد: این شعر سعی می‌کند از سمت آسمان به سمت زمین بازگشته ، بر این زمین سفت گام بگذارد و پس از نیما خود را نگاه دارد. در این زمان، آرام آرام روایت جای خود را در غزل می‌یابد و آن تصویرپردازی‌های ساده‌ای که قبلا وجود داشت و با استفاده از عناصر خاصی به ذهن شاعر می‌رسید، تغییر کرده ، از تمامی مظاهر زندگی اجتماعی در غزل بعد از نیما استفاده می‌شود.
غزلی که به سمت جلو حرکت می‌کند، غزلی است که به شدت به روایت، تصاویر امروزی عینی و بسیار شخصی اهمیت می‌دهد و خود را به اوزان تثبیت شده سابق مقید نمی‌داند. شاید وزن‌هایی که در ادبیات سابق وزن‌های نامطبوعی شمرده می‌شد، الان دیگر اینگونه نبوده، کاملا پذیرفته شده است.
بعد از نیما، دو جریان شعر بدون وزن و شعر موزون به وجود می‌آید، : یک عده سعی می‌کنند از تمام عناصری که نیما استفاده می‌کرد استفاده کنند و عده‌ای دیگر سعی می‌کنند راهی که نیما باز کرده را دنبال کنند. در شاخه‌ای که از وزن استفاده می‌کنند، کسانی هستند که نمی‌توانند از جاذبه‌های غزل چشم بپوشند، به همین دلیل بیشتر شعرهایشان در این قالب است.یکی از دلایل ماندگاری غزل را نگاه اجتماعی و خاستگاه شخصی آن است: غزل خلوت مخاطب شعر را پر می‌کند و چیزی که مخاطبان شعر در خلوت خود زمزمه می‌کنند، غزل است. زیرا غزل از قابلیت‌های یک بیان شخصی استفاده می‌کند. مثلا در مورد عشق یا مرگ که کاملا شخصی است، صحبت می‌کند و چون محمل این نوع ادبی تغزل بوده، غزل توانسته است خود را به ما برساند؛ درحالیکه مثنوی نتوانسته است به این گستردگی کار کند. حتا چهارپاره نیز تنها در شاخه‌های فرعی خود را نگه داشته است.
نادمی ادامه داد: شاعرانی مانند منوچهر نیستانی، با وارد کردن فضای امروزی به غزل، روایت را در غزل تثبیت کردند. درواقع شعری که به سمت انسان گرایش دارد، یکی از ویژگی‌های پس از نیماست که در غزل این اتفاق بیشتر رخ داده است. از شهریار نامی نمی‌برم، زیرا او هم‌دوره نیما بوده و با هم به سمت جلو حرکت می‌کنند؛ ولی کسانی مانند هوشنگ ابتهاج (هـ.ا.سایه)، نوذر پرنگ، حسین منزوی و .. کسانی هستند که غزل را کاملا انسانی، دنیایی و زمینی گفته‌اند.
بعد از انقلاب به‌خاطر نوع حرکت اجتماعی‌مان، اقبال بسیار جدی به غزل شد. بعد از انقلاب، هم از عاشقانه‌های زمینی برای ممدوح‌های مشخص استفاده شد و هم از غزل روایی و غزلسرایان نسل بعد از انقلاب از آموزه‌های سیمین بهبهانی و حسین منزوی و … خوب استفاده کردند. همچنین شاعرانی مانند قیصر امین‌پور، سهیل محمودی، سیدحسن حسینی و کسانی که هم‌دوره این شاعران هستند، به این قالب تشخص چشم‌نوازی داده‌اند. مخصوصا که جنگ هم اتفاق می‌افتد و غزل در خدمت جنگ قرار می‌گیرد. در این سال‌ها جریان نوپایی به غزل معاصر وارد شده است که شاعران این جریان سعی در نامگذاری برای خودشان هستند و می‌توانیم منتظر حرکت‌های جدی‌تر دیگری از آنان باشیم.ما نمی‌توانیم یک جریان غالبی را در غزل تعیین کنیم : همانقدر که غزل‌های افرادی مانند حسین منزوی، محمدعلی بهمنی و … مقبولیت زیادی دارند، همانقدر غزل‌های شاعران جوانی که الان شعر را به حکایت گفتن در غزل تبدیل کرده‌اند، اقبال دارد؛ برخلاف سالهای قبل از انقلاب، نمی‌توان چیزی به اسم مرکزیت ادبی پیدا کرد و تکثرگرایی که در سیاست مطرح شده، در ادبیات هم وجود دارد. به همین دلیل این گروه در کنار گروه قبلی با هم به جلو می‌آیند.
غزل می‌تواند کارهای دیگری هم انجام دهد که اینک ما نمی‌دانیم بنا بر مقتضیات اجتماعی که در آن قرار می‌گیریم، غزل شکل‌ دیگری می‌یابد و با تغییر شکل‌های اجتماعی قطعا شکل‌های ادبی هم تغییر می‌کند؟ زیرا غزل می‌تواند آینه تمام‌نمای جامعه خود باشد.

استاد همایی می نویسد : اصطلاح غزل در قدیم مخصوص اشعار نایی و سرودهای آنگن عاشقانه بوده ست که با الحان موسیقی تطبیق می شده است و آن را غالباً با آواز می خوانده اند . در عدد ابیات و سایر خصوصیات نیز شرط و قیدی نداشت ، بعد ، آن را مترادف « نسیب » به کار بردند و تغزلات پیش آهنگ قصیده را به اسم غزل نامیدند همان تغزلی که پیشاهنگ قصیده بوده است و « تشبیب » امیده می شود.

غزل از لحاظ شکل و قافیه ی عروضی با قصیده یکسان است ، بیت اول غزل را نیز « مطلع » و بیت آخر را « مقطع » می نامند. که معمولاً شاعر در مقطع غزل نام شاعری خود « تخلص » را به کار می برد و از دوره ی مغول به بعد ، ذکر نام معمول شده است ، امّا سعدی در غزل های خود کمتر از نام خود استفاده کرده است .

آن چه باعث اطلاق نام غزل بر قالبی معین از شعر می شود در درجه ی اول موضوع شعر است نه قالب ظاهری آن ، چه اگر از لحاظ فنی به صورت غزل و از لحاظ معنی در موضوعی غیر از عشق و احساس و – مسائل اجتماعی و عرفانی – باشد در حقیقت غزل نیست و اگر شعری به شرح تمایلات عاشقانه و عارفانه باشد ولی در صورت ظاهر غزل نباشد ، باز هم می توان جزو غزلیات به شمار آورد .

تحولات در غزل :

استقبال و نظیره گویی از غزلیات نیز از هنرها و هنرنمایی های شاعرانه است ، هم چنان که گفتیم در اشعار تا قرن ششم ، هرجا سخن از غزل به میان آید منظور تشبیب یا تغزل است و چهره های درخشان تغزلات در این دوره رودکی ، فرخی ، عنصری و قطران تبریزی است .

موضوع تغزلات رودکی ، عشق بی پیرایه است و سادگی و صمیمیت و یک رنگی معشوق بسیار ساده است .

پس از رودکی ، مشخص ترین چهره ی تغزل سرایی ، فرخی است که در کار غزل بلکه در تمام فنون شعر با زبانی شیرین و احساسی لطیف سخن را به مرز اعجاز می رساند .

شعر فارسی تا پیش از ظهور سنایی ؛ مشتمل بر وصف و مدح و اشعار عاشقانه بوده است ، امّا با ظهور سنایی و بروز حوادث اجتماعی و سیاسی و فرهنگی خاص و ایجاد خانقاه ها و توسعه ی تفکرات عرفانی ، قدر قصیده و مدح و ستایش های بی دلیل شکسته شد و به همراه آن قالب قصیده نیز فروریخت و در نتیجه غزل جای آن را گرفت سنایی در غزل به جای سخن گفن از مغازله ها و عشق ورزی های زمینی ، در غزل های خود به عشق الهی و شور معنوی می پردازد و فصلی تازه در شعر فارسی آغاز می کند که به لحاظ مضمون ها و اهداف ، کاملاً با تغزلات گذشتگان متفاوت است . و در عهد مشروطه نیز مسائل اجتماعی و سیاسی به غزل راه می یابد و شاعران از این قالب برای بیان دردهای اجتماعی و مسائل سیاسی و اجتماعی خود می پردازند.

با ورود عرفان به غزل داستان نیز وارد غزل می شود ، غزل های عرفانی مولانا و تمثیلات زیبای او گویای مراتب تهذیب نفس و مراحل سلوک است که با ظهور حافظ به اوج خود می رسد .

در دوره ی صفویان با ورود سبک هندی یا اصفهانی به شعر ، غزل نوز هم قالب غالب بود ، امّا ترکیبات ناخوشایند و ردیف های دشوار و مضمون های پیش پا افتاده همراه با ورود واژه های نامأنوس ترکی و مغولی موجب تعقیدات لفظی شده و غزل را از استحکام پیشین خود دور می کند ، در قرن سیزدهم و چهاردهم دوره ی بازگشت ادبی تا انقلاب مشروطه شعران غزل سرا بار دیگر شیوه ی حافظ و سعدی و… را در پیش گرفتند و به تقلید از شاعران سبک عزاقی پرداختند ، هرچند مضامین و اندیشه ها تکراری بودند.

گروهی از شاعران معاصر در کنار دیگر اشعار و غزلواره های خویش با غزل سنتی نیز تفننی داشته اند و چهره ای تازه در غزل نمودار ساخته اند که هم از لحاظ غنایی و هم از حیث شیوه ی بیان تازه است .

در این گونه غزل ها با گونه هایی از عشق و احوال عاشقانه روبرو می شویم که نه تنها ابیات غزل را از استقلال معنی خارج می کند ، بلکه مانند آن را در غزلیات پیشین نمی توان یافت ، زیرا تخیلات در این غزل ها قوی است بلکه زبان و آهنگ در آن ها نیز جلوه ای تازه و خیال انگیز دارد . از این دسته شاعران می توان به کسانی چون ؛ توللی ، سیمین بهبهانی ، نادر نادرپور ، پروین دولت آبادی و هوشنگ ابتهاج و… نام برد.

انواع غزل های معاصر :

آقای دکتر فرشیدور معتقدند که غزل معاصر را می توان به اقسام زیر تقسیم کرد :

۱- غزل تعلیمی : مانند غزل های عارف و عشقی ، لاهوتی ، و پروین که مسائل سیاسی و انتقادی را مطرح می سازد.

۲- غزل سنت گرا ، یعنی غزلی که دارای زبان و تعبیرات قدیمی است .

۳- غزل زنانه ، که احساسات زنان را در قالب غزل بیان می کند ، از آن جا که این کار در شعر فارسی برای اولین بار صورت می گیرد و نوعی بدعت و نوآوری است ، سیمین بهبهانی از پیشروان این شیوه است .

۴- غزل به زبان امروزی که کلمات و ضرب المثل های عامیانه و امروزی را در غزل به کار می گیرند ، مانند غزل های لاهوتی و شهریار .

۵- غزل هندی ، غزلیاتی است که به شیوه ی صائب ( سبک هندی ) است و نماینده ی آن در شعر امیری فیروزکوهی است .

۶- غزل نو : نوعی از غزل است که هم زیبا و روان باشد و هم دارای بافتی تازه و تشبیه ها و تصویرها و ترکیباتی نو باشد که بی سابقه است ،

مانند غزل نادرپور با مطلع :

برهنه بود و به کنجی فتاده پیرهنش فروغ ماه در امواج زلف پر شکنش

۷- غزل های هندی نو : که در آن هم بافت تازه و نو دیده می شود و هم پیچیدگی و اصطلاحات کهنه ، بعضی از غزل های توللی و سیمین بهبهانی از این نوع هستند .

۸ – مثنوی غزل : به این شکل است که شعر بامثنوی آغاز و در لابه‌لای مثنوی،غزل کاملی گنجانده می‌شود و دوباره تاکید برمثنوی می‌رود .

یک نمونه مثنوی غزل از جناب محسن چالاک:

هلا مهتاب شب در چشم هایت

طنین موج دریا در صدایت

مرا با خود ببر آن سوی بودن

ببر هر جا که می خواهی دل من

ندارد فرق پاییز و بهارت

تو سرسبزی و جنگل وامدارت

بیا چشم و چراغ راه من باش

بیا همراه من ، همراه من باش

تو معنای حضور ناب عشقی

تو در شبهای من مهتاب عشقی

و بی شک عشق یعنی با تو بودن

همه زنجیر ها از تن گشودن

قدم بگذار در من ، در من ای عشق

بیا در من به جنگ آهن ای عشق

بسوزان هرچه بر جا مانده از من

بزن باران بر این دشت سترون

و دیدم هر چه را گم کرده بودم

تو را من ای خدا گم کرده بودم

تو را در سرزمین آرزو ها

تو را در نا کجا گم کرده بودم

چکاوک های خوش آواز خود را

در انبوه صدا گم کرده بودم

زلال چشمه ی خود را دریغا

در این مردابها گم کرده بودم

ببار ای ابر بر من هر چه داری

ببار ای ابر ، ای ابر بهاری!

تو را! دیریست آری می شناسم

تو را ای رود جاری می شناسم

۹- غزل مثنوی :کاملا شبیه مثنوی غزل است با این تفاوت که با غزل شروع می شود و در میانه ی آن ابیاتی در قالب مثنوی می آید و در ابیات پایانی دوباره تاکید بر غزل می رود .

یک غزل مثنوی از خانم : هیلا صدیقی

***********************

هوا بارانی است و فصل پاییز

گلوی آسمان از بغض لبریز

به سجده آمده ابری که انگار

شده از داغ تابستانه سر ریز

هوای مدرسه بوی الفبا’

صدای زنگ اول محکم و تیز

جزای خنده های بی مجوز

و شادیها و تفریحات ناچیز

برای نوجوانی ها ی ما بود

فرود خشم و تهمت های یکریز

رسیده اول مهر و درونم

پر است از لحظه های خاطرانگیز

کلاس درس خالی مانده از تو

من و گلهای پزمرده سرمیز

هوا پاییزی و بارانی ام من

درون خشم خود زندانی ام من

چه فردای خوشی را خواب دیدیم

تمام نقشه ها بر آب دیدیم

چه دورانی چه رویای عبوری

چه جستن ها به دنبال ظهوری

من و تو نسل بی پرواز بودیم

اسیر پنجه های باز بودیم

همان بازی که با تیغ سر انگشت

به پیش چشمهای من تو را کشت

تمام آرزو ها را فنا کرد

دو دست دوستیمان را جدا کرد

تو جام شوکران را سر کشیدی

به ناگه از کنارم پر کشیدی

به دانه دانه اشک مادرانه

به آن اندیشه های جاودانه

به قطره قطره خون عشق سوگند

به سوز سینه های مانده در بند

دلم صد پاره شد بر خاک افتاد

به قلبم از غمت صد چاک افتاد

بگو آنچا که رفتی شاد هستی

در آن سوی حیات آزاد هستی

هوای نوجوانی خاطرت هست

هنوزم عشق میهن در سرت هست

بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست

تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست

کسی دزد شعورت نیست آنجا

تجاوز به غرورت نیست آنجا

خبر از گورهای بی نشان هست

صدای ضجه های مادران هست

بخوا ن همدرد من هم نسل و همراه

بخوان شعر مرا با حسرت و آه

دوباره اول مهر است و پاییز

گلوی آسمان از بغض لبریز

من و میزی که خالی مانده از تو

و گلهایی که پژمرده سر میز

غزلواره :

از انواع شعر معاصر است که بیشتر به لحاظ مضمون آن دارای اهمیت است وگرنه از لحاظ قالب اغلب با چهارپاره تفاوتی ندارد « … در کنار غزلیات امروزی که به اشکال سنتی و رعایت موازین عروضی جلوه های جالبی ارند ، گونه دیگری است که با دارا بودن همان کیفیت غنایی و عاشقانه ولی فارغ از شکل بازشناخته ی غزلیات پیشین « غزلواره » نامیده می شوند و در آغاز با « افسانه» ی نیما جای خود را در ادبیات معاصر باز کرد … این پایه گذاری در رشته و مسیر غزل ، با تغییر شکل ظاهری و شکسن وزن ، در بندرگاه های اوزان عروضی مسئله ی غزلواره را در روزگار ما مطرح ساخته است و گروهی به پیروی از نیما اندیشه های غنایی خود را در چنین اشعاری بیان نموده اند ، از شاعرانی که در سرودن غزلواره توفیق یافته اند می توان از توللی ، پرویز خانقی ، اخوان ثالث ، شاملو ، فروغ فرخزاد و فریدون مشیری نام برد .

غزلواره ای از پرویز خانقی :

پارینه ام ، پژمرده ام

هیهای من خاموش شد

کو بانگ تو کو های من

امروز من دیروز شد

کو شب شکن ، فردای تو

سردم ، غروبم ، مرده ام

خاکسترم ، خاکم ، گمم

کو آتش پیدای تو …

منابع:

تبیان

ایران مقاله

انجمن شاعران جوان

انجمن داشنجو

وبلاگ میلوز

استادی ۱۰۰

شعر ناب

   غزل چيست؟

غزل در اصطلاح شعراي فارسي، اشعاري است بر يک وزن و قافيت، با مطلع مصرع که حد معمول متوسط مابين پنج بيت تا دوازده باشد و گاهي بيشتر از آن تا حدود پانزده و شانزده بيت، و بندرت تا نوزده بيت نيز گفته اند. اما از پنج بيت کمتر باشد ميتوان آنرا غزل ناتمام گفت؛ و کمتر از سه بيت را به نام غزل نشايد ناميد.

کلمه غزل در اصل لغت، به معني عشقبازي و حديث عشق و عاشقي کردن است؛ و چون اين نوع شعر بيشتر مشتمل بر سخنان عاشقانه است، آنرا غزل ناميده اند. وليکن در غزل سرايي حديث مغازله شرط نيست، بلکه ممکن است متضمن مضامين اخلاقي و دقايق حکمت و معرفت باشد، و از اين نوع غزلهاي حکيمانه و عارفانه نيز بسيار داريم که نمونه آنرا نقل خواهيم کرد.

فرق ميان غزل با تغزيل قصيده، آن است که ابيات تغزل بايد همه مربوط به يک موضوع و يک مطلب باشد، اما در غزل تنوع مطالب ممکن است؛ چندانکه آنرا شرط غزل دانسته اند. غزل هر قدر لطيف تر و پرسوز تر باشد، مطبوع تر و گيرنده تر است؛ و همان اندازه که در قصيده فخامت و جزالت مطلوب است، در الفاظ و معاني غزل بايد رقت و لطافت بکار برد و از کلمات وحشي و تعبيرات خشن و ناهموار سخت احتراز کرد.

 

تحول صناعي و معنوي غزل

بايد دانست که اصطلاح غزل در قديم مخصوص اشعار غنايي و سرودهايي آهنگين عاشقانه بوده است که با الحان موسيقي تطبيق مي شده و آنرا غالباً با ساز و آواز مي خوانده اند؛ در عدد ابيات و ساير خصوصيات نيز شرط و قيدي نداشت. بعد آنرا مرادف کلمه نسيب بکار بردند و تغزلات پيش آهنگ قصايد را به اسم غزل ناميدند.

تدريجاً همان غزلي که تشبيب قصايد بود به صورت غزل مفرد نظير غزليات عراقي و سعدي و حافظ درآمد و نوعي ممتاز و قسمتي مخصوص از شعر گرديد؛ و از آن تاريخ قسمت نسيب و تشبيب قصايد را براي امتياز به نام تغزل خواندند. در نوع غزل از نظر معني و مضمون نيز به مرور ايام تحول بزرگ روي داد. به اين جهت که شعراي قصيده سراي قديم، بيشتر توجهشان به مدح سلاطين و وزراء و رجال بزرگ عهد خود بود و در غزلهاي تشبيب قصيده، از حدود معاني عشقي و وصفي بيرون نمي رفتند.

اما از آن تاريخ که معاني عالي اخلاقي و مضامين دلپذير حکمت و عرفان داخل شعر فارسي گرديد، انواع شعر مخصوصاً نوع غزل از صورت محدود سابق بيرون آمد و با افکار و معاني بلند اخلاقي و عرفاني بياميخت؛ و بهترين وسيله براي پروراندن معاني عالي حکمت و معرفت گرديد. اصطلاحاتي که از مي و معشوق و ميخانه و پير مي فروش و مغ و مغبچه و خط و خال و چشم و زلف در غزليات باقي ماند، در بيان معاني عاليتري غير از آنچه هوسبازان کوته بين توهم کرده اند بکار رفت.

 

حسن تخلص در غزل

صنعت حسن تخلص چنانکه پيش دانستيم، بيشتر در نوع قصيده معمول است، و گاه باشد که آنرا در غزل نيز بکار برند. اما به اين طريق که در ابيات آخر غزل گريز به مدح کرده، يکي دو بيت در ستايش ممدوح بگويند و غزل را به دعاي او يا بيت غزلي ديگر ختم کنند؛ بطوري که گاهي مديحه در حکم جمله معترضه باشد. مثال غزل از حافظ:

ياري اندر کس نمي بينيم ياران را چه شد؟

دوستي کي آخر آمد، دوستداران را چه شد؟

آب حيوان تيره گون شد، خضر فرخ پي کجاست؟

خون چکيد از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟

کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي

حق شناسان را چه حال افتاد؟ ياران را چه شد؟

لعلي از کان مروت بر نيامد سالهاست

تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد؟

شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار

مهرباني کي سر آمد؟ شهر ياران را چه شد؟

گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند

کس به ميدان درنمي آيد، سواران را چه شد؟

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاست

عندليبان را چه پيش آمد؟ هزاران را چه شد؟

زهره سازي خوش نمي سازد، مگر عودش بسوخت؟

کس ندارد ذوق مستي، ميگساران را چه شد؟

حافظ، اسرار الهي کس نميداند، خموش

از که مي پرسي که دور روزگاران را چه شد؟

 

بازدید ها


بیوگرافی ها











ابزار هدایت به بالای صفحه